بیگانه ن با من در این کنج سکوت...در این فریادها 

بیگانه ن با من در این شور خلوت ..میان دستها

کسی نمیخواهد چشمان غریب من را

دستی نمیخواهد دستهای سرد بیگانه م را

در چیدمان واژگانم ..میان حرفای باغبانم بیگانه م.

در این هوای گرم باهم بودنم بیگانه م

با سایه ی خود..با حرفای دوستانه م بیگانه م

میان اشکهای سرازیر آشیانه م بیگانه م

کسی نمیبیند دستهای خالی ستاره ها

و دلتنگی های سرد بیگانه م را

و تنها من بیگانه ام در ندیدن ها

و پوشالی  بیگانه ی دیدن ها

در میان این بیگانگی ها

در نبردم  با  احساس این دل تنگم

دلتنگتر از حتی این لحظه ی دل تنگم

و بیگانه تر از بیگانگی های یک تکه سنگم


سروده های تراووشیه خوابگاهیه بدل نگیرین :دی