اجرای کنسرت ملی+مسابقه رولت خوری در نیمروز

 

بنام عاشقترین عاشق فیتیله ی عشق

سلامی از پورشورترین جای جای وجودم...به پورشورترین جای وجودتون


این عکس مربوط به اجرای ارکستر ملی ایران در تاریخ 15 , 14..13  مرداد 90


 

دانلود قسمتی از برنامه ی نیمروز که عموها حضور داشتند...

مسابقه یی تاریخی و نبردی هیجانی در این برنامه به رخ پیوست

"دانلود مسابقه ی رولت خوری"

با تشکر از سپیده و سحر عزیزم

گذر از کنکور90 + خاطره یی درخواستی از عموها

سرباز فروفت


اینم عمومسلمی اخمو...سر ایمیل خونه به خونه

اینجاروووو....عمو مسلمی کمک عمو فروتن کرد برای خاراندن سر


اینم جیگیلی نبات و مائده ی آلوچه

 

 

 بنام تنها خالق بی همتای ستایش و بنام خدای لحظه های اضطراب

سلامی از احساسی ترین نقطه ی دل تنگم به تمام ژرفا و پهنای دل پرمحبت شما

چندوقتی نبودم...با عذری موجه برگشتم

درگیر  بلایی آسمانی و خانمان سوزی بنام مقدس کنکور

و البته از بند کنکور سه هفته یی میشه آزاد شدم..اما به فاصله ی کمتر از دوروزش رفتیم به اسارت تو بند مسافرتی ها..خلاصه زندان کم بود اسیرمون هم کردند  صدالبته اسارت بهتر از مردن تدریجی و بی صدا هست 

 اعیاد با شکوهی رو ما در زندان بعثی ها سپری کردیم و از بودن و لذت این اعیاد جز شکنجه چیزی نچشیدیم...روزی که دوست داشتم آپ کنم..تولد عموی عزیز جناب مسلمی و همچنین بازگشت خردمندانه ی عموهای نازنین بود...که متاسفانه در بند شکنجیون اجازه ی پست گذاشتن به ما داده نشد... 

تو این دقایق و ثانیه هایی که گذشت و من حضور نداشتم...ساعتهایی که از هر ثانیه یی تندتر و از هر دقیقه یی لحظه شمارتر میگذشتند و عبور میکردن..بدون آنکه نگاهی بر عقب بیاندازند...بدون اینکه ثانیه یی را از دقیقه جا بگذارند:

  جانم بدر شد تا نفسی آید و نفسی رود...زیراکه در فراسوی زمانی مبهم با نفس های دمادم و کم کم...و قدمهای تیز و برنده مسافت رو طی میکنم

تا دستان سرد و تشنه ی تراود را به تار گیتارم برسانم

چه نرمش لطیفی و چه احساس بی دریغی..دستانم به رخص گیتار آمد و احساسم به جوش  آمد و چشمانم روان آمد

آکوردها با دستانم شمع سوزنده بودند

این نجوای گیتارم را شعله ور می کردند و تارهای گیتار پروانه بودند در بیداری 

 دستانم سوزش شمع را در هوای عاشقی لمس میکردند انگاری

چه نوای پرآشوبی و چه نجوای خروشانی..از عشق مینوازم تا بر عشق"عاشق بمانم

از آبی آسمان میتراوم تا از رخ آسمانی اش"آبی بخواهم

از روحی ابری راز دل میسرایم تا بر باران روحش قطره یی همدل ببارم

از رخ سرخ باغبان مینوازم تا هردم گل را خوش عطر بکارد.

زیر نم نم باران می سرایم تا بر من هر دم ببارد

از حق مینوازمو بر حق می مانم تا حق میسرایم تا هیچگاه حق را از من نگیرد

مرداد هم از راه رسید و البته بخش اعظمی از ماه رمضان در مرداد ماهه..التماس دعا ماه جیگر میگیره مرداد که ماه تولدمه...امسال که بیشترترتر مشتاقشم چون ۱۸ ساله میشم... من از بچگی سن ۱۸ رو دوست داشتم تنها سنیه که توقفش رو دوست دارم  

خاطره...اجرای عموها..4اسفند89 

بااینکه خیلی زمان ازش گذشته اما به تقاضا و اصرار دوستان علی رغم میل باطنی  و نداشتنه حوصلهمجبور به نوشتنه چند خط خاطره میشویم

 یک هفته قبل از اجرا وقتی فهمیدم نه تنها در پوست خودم نمیگنجیدم بلکه در جای خودم هم نمیگنجیدمو در آسمانها سیر میکردم...آخه جدا از اینکه اجرای عموها پراز صفاست..اونروزها موقعیت خاصی بود...یک لطف بزرگ خدا... گرچه فقط دوروزه اول حال کردم..بعد دوروز ذوق و شوق...سردرد میگرنم (شاید از ذوق زیاد) اوت کرد و دگر جان در بدن نداشتیم...تا حدی که دکتر جون گفت اصلا بیرون نرو و تو تاریکی اتاق باش...منم گفتم:وای چی میگی روزی که عموها دارند میان من نرم بیرون؟؟مگه میشششه؟؟جفت پا بیام تو حلق خودتو و نسخه ت؟؟البته اینارو تو دلم گفتمولی انقدر چشمانم و نگاهم نافذ و تیز و برنده و کشنده بودخودش فهمید و مجوز بیرون نرفتنمو لغو کرد و جونشو نجات دادخلاصه ما با دردمون سوختیمو ساختیم تا اینکه روز موعود فرا رسید... 

حالا تو این موقعیت قلبمم از کار زیاد و زدن و رسیدن تپش و ضربانش به هزاااااااار گم شده بود..یعنی دیگه نمیزد..یکسره شده بود چشمتون روز بد نبینه تصادفی تاریخی کردیمحالا از تصادف و سردرد که بگذریم ظهر صورتم تحت تاثیر موادی از آسمان بارید شده بود گوجه فرنگیکه با لطف خدا خوب شد...خلاصه از هفت خان رستم گذشتیم تا بالاخره دقایق بهم نزدیک شدند و لحظه ی موعود فرا رسید...با دوستمو دخترداییم رفتم...از آماده شدنمو حرکت کردنمو و رسیدنمو...الان دم سالنمو..شما کجایید و خلاصه خدا منو نصیب هیچ کس نکنهبا کلی دنگ و فنگ رفتیم تو سالن و من همچون کودکانی تازه راه افتاده بالا و پایین میپریدمو الکی جیغ میزدم...دخترداییم 7سالشه کنارم نشسته بود و مات و مبهوت نگاهه قیافه ی آویزونه من میکردهمه ی سالن محو تماشای چهره ی آویزون و خل و چل من بودندتا اینکه عمونیکیار و سعیده جون اومدن توی سالن و من تا دیدمشون با پرش مستقیم یکراست رفتم تو دل سقف سالن عمو نیکیار  رفت  بالای سن تا وسایلارو آماده کنه...این زمان زمانی بود که نیم ساعت به شروع برنامه مونده بود که انقدر پرش من به دل سقف بلند بود و تحت دید خاص و عام شده بود... که همه تو هوا منو دیدند و دست تکون دادندمنم از تو هوا با دوتا ملق و شیش تا پشتک و ده تا جفتک برگشتم به آغوش زمیناما یک صندلی بین منو سعیده جون فاصله بود...منم که کووور صندلی رو ندیدمو اومدم جفتک بزنم که سعیده خانوم منو راهنمایی کردند که از راه مستقیم بیام..اینجا زن و بچه نشستهمنم که راهه مستقیم تو کتم نمیره از بالهام استفاده کردمو به سوی سعیده جون پرواز کردم خلاصه تا رسیدیم به عموها...انگار احیانا خودم نبودم ... روح سرگردان و خسته و عاشقم بود 

ووووو در این لحظه زمین دهن باز کرد و من فرو رفتم در اعماقششدمم لبوووو...شدم همچون گوجه فرنگی 

  خود اجرا هم مثه بقیه ی اجراها بود..

اتفاق جالبی که تو اجرا افتاد این بود:تو مسابقه ی مادرها..یه خانومی ول کن نبود...هرچی میباخت بازم میخواست جمله شو بگه...دیگه آخر نزدیک بود عمو مسلمی رو بزنه...خود عمو مسلمی هم تو میکروفن گفت:میگه اگه نذاری بگم با دمپایی میزنمت...و دومین اتفاق جالب شوخی های جالب عمو مسلمی سر شعرخوندنه عمو نیکیار بود...یه بار خیلی خوشکل با صداش اکو داد به صدای عمونیکیار...یه بارم عمو نیکیار داشت شعر میخوند و یک قسمتش می گفت:میخوام برات بمیرم...عمو مسلمی میگفت:ایشالله  ..خلاصه سانس اول تموم شد...دوباره بین دوسانس  ایندفعه دخترداییم رو هم بردم   ..

که عمو فروتن گفت من با پیش دانشگاهی ها عکس نمیگیرم...منم قول دادم سال دیگه بیافتم...عمو هم راضی شد عکس بگیرهو به قول خودشون در عکس لبخندی جیکوند زدند کاملا..تاریخی بود لبخندشون از خود ژکوند هم قشنگتر بود. ..

  بدترین و تلخ ترین لحظه ی زندگیم بود..توصیفش سخته..ولی مطمئنم همه تون درک کردید این لحظه رو.... خداحافظ تو زبونم نمیچرخید 

     یادتونه یه سردردی هم داشتم؟؟الکی نیست که میگن:چون محبوب شود دیدارش به اجابت...جان دهی بر جان غمسار و بیمارت 

مثلا خواستم چند خط خاطره بنویسماااا انشالله اجرای عموهای مهربون و بی ریا و بینهایت خاکی و انسانی... قسمت تک تک تون بشه..بخصوص اونهایی که میدونم خیلی دلشون میخواد و واقعا دلتنگ هستند

 

اینم عکسهایی از اجرا


 


 

اینم همون خانومه ست که میخواست عمو مسلمی رو بزنه

 
همیشه فیتیله یی تا بی نهایت